احمد بن محمد ميبدى

482

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

و تدبير بنده وابسته به تقدير خدا است كه در كاردانى و كارسازى يگانه و يكتا است ، و هرچند سببها پيداست و بىسبب كارى نمىشود ، ليكن با سبب بماندن خطا است ! پير طريقت گفت : سبب نديدن ، نادانى است امّا با سبب ماندن شرك است ! از سبب برگذر تا به مسبّب برسى ، در سبب دل مبند تا در خود برسى . عارف را نه چشم بر لوح است نه بر قلم ، نه بستهء حوّا است و نه اسير آدم ، عطشى دارد دائم ، هرچند قدحها دارد دمادم ، اى مهيمن اكرم و اى مفضّل ارحم ، يك بار قدح بازگير تا اين بيچاره برزند دم ! لطيفه : نوشته‌اند يوسف را دو چيز به حد كمال بود ، يكى حسن خلقت ، و ديگرى علم و فطنت ، حسن خلقت ، جمال صورت است و علم و فطنت ، كمال معنى ، پس خداوند تقدير چنين كرد كه جمال وى سبب بلا گشت ، و علم او سبب نجات ! تا عالميان بدانند كه علم نيكو به از صورت نيكو است ! 50 - وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ . آيه . چون غلام تعبير خواب را نقل كرد و چنين افزود : اين كس كه خواب را تعبير كرد غلامى است زيبا از ملت ابراهيم و چون من او را ديدم ، پيوسته به شب نماز گزاردى و به روز روزه داشتى ! و بيماران را عيادت كردى و از بهر ايشان دارو خريدى و غم‌گساران را دل‌خوشى و ستمديدگان را تسلّى دادى و نوميدان را به اميد داشتى و غذائى كه در زندان داشتى به نيازمندان دادى ، با اين همه هنر ، جوانى است بلندبالا ، سياه چشم ، پيوسته ابرو ، نيكواندام ، تنگ‌دهان ، روشن ديدار ، نيكوكار ، شيرين ديدار ، در خاموشى با مهابت ، در گفتار با ملاحت ، از دور با صولت ، از نزديك با حلاوت ، با اين همه مزيّت مىگويند از فرزندان ابراهيم خليل است و پسر يعقوب پيغمبر كنعان است . ملك گفت : رو و او را نزد من آر ، چون غلام نزد يوسف آمد و بشارت آزادى داد يوسف در بيرون رفتن از زندان توقف كرد و علت آن بود كه خواست ملك بداند كه او درست كار است و به چشم خيانت به او ننگرد كه در آن حال هيبت يوسف در دل وى نماند و سخن دعوت يوسف در او اثر نكند . لاجرم چون پس از رساندن پيغام به ملك و بازجوئى او از زنان مهمان زليخا ، بىگناهى او آشكار و سخن وى در ملك كارگر افتاد و پند وى او را سود داشت تا آن ملك در دين اسلام آمد و ملّت كفر بگذاشت . گروهى گفتند : ترديد يوسف از رفتن اين بود تا دانسته شود كه كسى به سبب او به تهمتى گرفتار نشود و در هيچ دلى هيچ تهمتى نماند و عصمت پيغمبرى پيدا گردد تا مردم در او سخن نيكو گويند و به سبب آن پاداش و ثواب بينند . گفته‌اند : هنگامى كه يوسف در زندان بود ، مردى دعوى دوستى با او كرد ، يوسف گفت : اى جوان‌مرد ، دوستى من تو را بچه كار آيد ؟ كه ازين دوستى مرا به بلا افكنى و خود بلا بينى ! پدر من يعقوب مرا دوست داشت ، مرا در چاه افكند و بينائى خود هم از دست داد ، و زليخا دعوى دوستى با من كرد ، به ملامت مردم گرفتار گشت و من دير سال در زندان بماندم ! چنان كه پيغمبر به دوستى جبرئيل دل خوش كرد ، چهل روز او را واگذارد ! و چون كعبه را دوست داشت ، كافران قريش او را بيرون كردند ! [ آيات 57 - 53 ] ( تفسير لفظى ) 53 - وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ . من خويشتن را تبرئه نكنم و بىگناه ندارم و بدانم كه تن آدمى نهمار ( بىنهايت ) بدفرما و بدآموز است ، مگر آنكه خداوند مرا ببخشايد و نگاه دارد ، كه خداوند من عيب‌پوش و آمرزنده و بخشاينده و مهربان است « 1 » .

--> ( 1 ) بعض مفسّرين اين آيه را از گفتهء زليخا دانند كه اقرار مىكند نفس امّارهء او او را به گناه واداشت ولى رحمت حق شامل حال شد و شهوت از يوسف گرفت ! چون كافران هم به خداوند اقرار دارند !